پروانه ای سفید
از رویاهای کودکیمان
به سویت می آید
در شلوغی شهر
از دستانت می گریزد
و بر لبان سنگ شده ات
خاکستر می شود
زهرا

اگر جامه های زر دوز آسمان ها را داشتم
که از نور طلایی و نقره ای دوخته شده
جامه های آبی و تیره ی شب
و نور و نیمه نور را
زیر پاهای تو می گستردم.
من اما، چه تهیدست ام
و تنها در رویا غوطه ورم
رویاهایم را زیر پاهایت گسترده ام
و آهسته راه می روم
چون تو گام می نهی
آرام
بر رویاهایم
و.ب.ییتس

شاید باید شعری می گفتم*
از پرواز قاصدک ها
از طلوع ستاره در شب
شاید باید شعری می گفتم
با آواز رویاهایمان
و دستان تو در دستانم
شاید باید شعری می گفتم
برای لبخند در نگاه کودک
برای دختری در تنهایی شب
اما سکوت کردم !
قاصدک ها رفتند و من جا ماندم
ستاره ها مردند و شهر خاموش شد
رویاهایمان سقوط کرد
و دستانت را در باد گم کردم
چشمان کودک دیگر یاری ام نمی کند
و دخترک با تنهایی اش در ماه غرق شد
شاید باید شعری می گفتم ...
زهرا
*محمود بهرامی

حتی صدای ساعت کوکی
خواب گم شدن بیدارم می کند از خواب
خیال کرده بودم
که این عید روی ابروهایم سبزه می روید
در چشم هایم دو ماهی
ته خانه تکانی ام
زنی فرتوت و تکه تکه از توی آینه جم نمی خورد
با تکه های بو گرفته ی این زن در هفت سین خانه ام
عید نمی شود
و این حماقت خنده داری بود
که ذهن من راه می برد
به سبزه روی ابروهایم
و ماهی های چشمهایم
شیما تیمار (اسفند 1380)

سال نو مبارک


