باران
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان ها آبی پر مرغان صداقت آبی است
دیده درآئینه ی صبح تو را می بیند
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام این همه زیبائی را
فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 19:26  توسط زهرا
|
پروانه ای سفید
از رویاهای کودکیمان
به سویت می آید
در شلوغی شهر
از دستانت می گریزد
و بر لبان سنگ شده ات
خاکستر می شود
زهرا

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:41  توسط زهرا
|
اگر جامه های زر دوز آسمان ها را داشتم
که از نور طلایی و نقره ای دوخته شده
جامه های آبی و تیره ی شب
و نور و نیمه نور را
زیر پاهای تو می گستردم.
من اما، چه تهیدست ام
و تنها در رویا غوطه ورم
رویاهایم را زیر پاهایت گسترده ام
و آهسته راه می روم
چون تو گام می نهی
آرام
بر رویاهایم
و.ب.ییتس

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:17  توسط زهرا
|
شاید باید شعری می گفتم*
از پرواز قاصدک ها
از طلوع ستاره در شب
شاید باید شعری می گفتم
با آواز رویاهایمان
و دستان تو در دستانم
شاید باید شعری می گفتم
برای لبخند در نگاه کودک
برای دختری در تنهایی شب
اما سکوت کردم !
قاصدک ها رفتند و من جا ماندم
ستاره ها مردند و شهر خاموش شد
رویاهایمان سقوط کرد
و دستانت را در باد گم کردم
چشمان کودک دیگر یاری ام نمی کند
و دخترک با تنهایی اش در ماه غرق شد
شاید باید شعری می گفتم ...
زهرا
*محمود بهرامی

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 0:56  توسط زهرا
|